اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

967

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

كسى سخن گويد . و باشد كه خود تفسير خبر خود اين باشد . پس چون عمر بن الخطاب رضى الله عنه اين بگفت و ياران بشنيدند ، عجب داشتند كه عمر اندر خطبه چه گفت . چون فرود آمد و نماز كرد مر ورا گفتند اندر خطبه چنين گفتى . جواب داد كه كافران سپس كوه كمى ساخته بودند بر ساريه و بر ياران وى . پس مولى عز و جلّ باد را فرمان داد تا به گوش ساريه برد آواز عمر را . و اين نيز هم كرامت باشد همچون معجزهء سليمان كه باد مر ورا مسخر بود ؛ و همچون معجزهء مصطفى صلى الله عليه كه چون كافران مكه مر خبيب را بر اريكه به دار كردند ، بر پيغامبر سلام كرد . و پيغامبر به مدينه اندر محراب نشسته بود . مولا عز و جلّ مر باد را فرمان داد تا سلام [ خبيب را ] به گوش پيغامبر آورد صلى الله عليه ، پيغامبر جواب داد : و عليك السلام يا خبيب ، و قصهء وى با ياران بگفت . مولا جل و عز باد را فرمان داد تا جواب [ سلام رسول ] به گوش خبيب برد ؛ و خبيب را پشت سوى كعبه بود ، دعا كرد و گفت : يا رب ، روى مرا سوى كعبه گردان . دار بگشت و روى ورا سوى كعبه آورد . و اين كرامتى [ 47 ب ] بود خبيب را ، و معجزه‌اى مر پيغامبر را صلى الله عليه ، و خبيب از پيغامبر صلى الله عليه غايب بود . و فرق نباشد ميان غيبت مكان و ميان غيبت زمان . به قصهء ساريه بازگرديم . ساريه مر ياران را چنين گفت : آواز امير المؤمنين همىشنوم كه همىگويد كوه كوه ، به كوه برآمدند و كمين را بديدند و همه را بكشتند و اسير گرفتند . باز روى به دشمن آوردند و فتح يافتند . اينك كرامتى نه به عصر پيغامبر . و نيز به روزگار عمر خطاب رضى الله عنه به مدينه زلزله افتاد و خانه‌ها ويران گشت . خلق بيامدند و پيش عمر بناليدند . دره برداشت و مر زمين را گفت اگر همى به فرمان خداى جنبى من خليفت خدايم عز و جلّ . بيارام ؛ و اگر نه من ترا به دره بزنم . زمين مدينه بياراميد ، و از آن روز باز بيش به مدينه زلزله نبوده است ، تا آن روزگار كه دجال به در مدينه آيد ، مدينه بر خويشتن بجنبد و اولاد الزنا را بيرون اندازد . و نيز به روزگار عمر رضى الله عنه در